تبليغاتX
قهوه ای و ده دقیقه

قهوه ای و ده دقیقه

نوشته

سلام

الان یک سال و نیمه که کفرم از دست خیلیا در اومده چه اونایی که راحت راجع به متاهلها نظر میدن چه دوست نماهایی که این همه وقت که نبودم ککشون نگزید

شعر مثل نقاشی و موسیقی و... میمونه پول توش نیست لابیاشم بسته شده اگه خبری هم بود دیر رسیدید

بچم داره یه ساله میشه دوستام ندیدنش الانم دیگه فرق نداره .حیف که از نظر مالی مدیون هستم اما  از نظرعاطفی نه

دلم میخواست میگفتم فلانی بنده خدا ۱۰ بار زنگ زده من هنوز  یه بارم نزدمنزدم.فلان کس پارسال که حالم بد بود از اون سر شهر یا کشور اومد به دادم رسید اما دریغ .

کی دلش سوخته.من به کی مدیون باشم؟من از کی خجالت بکشم؟الان که دیگه اگه کسی سر از منقل هنرش بلند کنه و بخواد زنگ  بزنه میگم  کجا بودی تا حالا؟

این جریان دخترا ازدواج میکنن گلدوزی میکنن هم کرکر خندس.

هر کی هر چی میخواد میگه

الان وقتی کسی کامنت میذاره به روزم و سر که بزنم تشکر میکنه حس میکنم انگار گفته خانوم سرویس بهداشتی کجاست و ...بعدشم تشکر

یکی هم نیست راست بگه

همه زورشون میاد محبت کنن الان تو گوشیم اسم دو تا آدم سیو شده بنابر این اگه آدم گشادی هم بخواد زنگ بزنه ناشناسه که اگه میزد...

تف

 

این وضعش نیست مجرد به متاهل مرد به زن زن به مرد و...متلک بگن.قبر شعر مرده توش نیست اگه هست یکی کتاب منو چاپ کنه!!!

نیمکره جنوبی همه از شمالیشون فعالتره

 حالم از دوستیتون به هم میخوره

 تف به شاعری و سواد

+نوشته شده در شنبه 9 اردیبهشت1391ساعت16:3توسط مینا آقاخانی | |

سلام سال نو مبارک

نوشتن از نخوانده ها و ندیده ها ساده نیست.سال شلوغی بود و گذشت با آدم جدیدی آشنا نشدم چون جای جدیدی نرفتم اما یه کار که دوست داشتم شروع کردم بعدیش هم مهر شروع میکنم که سال ۴۰۰ نتیجه میدن.

 الان آستانه سی سالگی خودش زمان شگفتیه.

سر بزنید .خوشحال میشم.اگه به روز هم نشدم کامنتها رو میخونم.

دیر زیاد


برچسب‌ها: سال نکو

+نوشته شده در سه شنبه 15 فروردین1391ساعت11:47توسط مینا آقاخانی | |

سلام به همه کسایی که سر میزنن

این شش ماه بچه داشتن عجیب دیر میگذرد

خواستید نظر بذارید نخواستید نذارید وقت اینکه اعلام کنم به روزم ندارم

همه جی داره خوب میشه.

از این به بعد مطالب مختلف میذارم

راه رفته بقیه رفتن نداره!

+نوشته شده در پنجشنبه 24 آذر1390ساعت23:54توسط مینا آقاخانی | |

سلام دیر که هست اما چه شود!

سبزی که بسته مانده و خوابی پریده رنگ

بی آن نگاه روشن و آن جنگل قشنگ

هی میپرد به شاخه ی بی رنگ و برگها

تو مثل ماه می شوی و خواب من پلنگ

شلیک می شود به نگاه خیالیم

از سبزی نگاه تو هفتاد و دو فشنگ

تو قبله ی جهانی و دنیا به سوی تو

من دل شکسته از غم دوری که مثل سنگ

می دوزد عمق عشق و نگاه مرا به تو

با ضربه همیشگی قصه دنگ دنگ

شب که شکسته شد تو بیا و به جای سنگ

 با شیوه غزل به غزل با دلم بجنگ

تا شعر تازه ات برسد قافیه بریز

از انقلاب جنگلیت چشم سبز رنگ

این یک قسمتی از شعر آقای سید مهدی موسوی غزل پست مدرن هستش که خرداد ۸۶ تو کامنت نوشتن مثل اینکه قراربوده کامل کنن خبر ندارم چی شد؟

یقین نکرد که شاید به مرز شک برسد
نوشت عشق که آن درد مشترک برسد
«ولیّ عصر» ولی عصرها چه غمگین است
مگر که تاکسی مرد تا «ونک» برسد
«ولیّ عصر» نمی گوید از غمش، نکند
به زخم های دل کوچکت نمک برسد
«ولیّ عصر» تویی روی ساعت مچی ات
که جمعه ای که قرار است... کم کمک برسد...

+نوشته شده در دوشنبه 23 آبان1390ساعت11:39توسط مینا آقاخانی | |

برمیگردم ۱۶ آبان که سالگرد ازدواجمون هم هست اون موقع مریم ۴ ماه و نیمش میشه

+نوشته شده در پنجشنبه 28 مهر1390ساعت11:59توسط مینا آقاخانی | |

سلام

16 آبان عروسی بود،تبریک بگویید وغزل هدیه بدهید.کامپیوتر جان بی مکان است هنوز.دانشگاه هم

جای سایت را تغییر داد.ما ماندیم و حوضمان!

امروز 27 بهمن ماه،این غزل بیشتر نتیجه هیجان یک نشست غزلی است:

پاییز رفته است و زمستان رسیده است،این است ماجرای غزل خوان آشنا

حالا کسی شبیه غزل در فضای شعر تبدیل میشود به سراینده ای رها

شب،دستهای خالی پاییز را ندید،در برفهای باز نباریده غروب

شاید جنون فصل همین است:اشتباه،پس بی نشانی است سر انجام ماجرا

در دور دست خانه دلها سیاه نیست،جایی که برف قلب تو را ذوب میکند

جایی که دشت روی نگاهت نوشته است،ای اولین مسافر ابری،بیا،بیا...

هم منتظر که شاید از این کوچه بگذری،هم خسته از تلاطم احساس،بی قرار

دایم غزل به خاطر تو حرف می زند،شاید به گوش تو برسد عشق بی صدا

تهران دوباره شهر من و تو نمیشود،شهری که در شب غزلیمان شناختیم

تهران غریب مانده و ما هم شبیه آن،جا مانده ایم ،حل شده در ذهن سایه ها

                          ***

باران که نیست،برف که رسماً غریبه است،تو در کنار آتش شومینه ای هنوز

وقتی غروب میرود و صبح می رسد،فصل چهارم از دل تقویممان جدا_

از حس ما به حس من و تو رسیده است،من آدمی که برفی این فصل راکدم

تو،آتشی که روی غزل برف می شود،این است ماجرای غزل خوان آشنا

25 وهومن

 

 

+نوشته شده در سه شنبه 27 بهمن1388ساعت6:19توسط مینا آقاخانی | |

۱.ازدواج من

۲.حالم خوبه

۳.با یک غزل برمیگردم به زودی

۴.هر کی گفته من تعطیل کردم...!

۵.هنرمند زجر بیند و در قعر نشیند!

۶.قدم ماه رمضان مبارک

۷.دلم هوای امام رضا رو کرده

۸.میبینمتون

+نوشته شده در جمعه 30 مرداد1388ساعت11:45توسط مینا آقاخانی | |

سلام

اگه غزلسرا هستید

فرهنگسرای خاتم

شهرک ولیعصر خیابان بازرگان قدیم رجایی جدید خیابان حسینی با کمی پیچ!خیابان پژاند نبش کوچه شیرودی پارک لواسانی فرهنگسرای خاتم

پنج شنبه 4 تا...

+نوشته شده در جمعه 28 فروردین1388ساعت13:11توسط مینا آقاخانی | |

چی بگم دم عیدی جز تنهایی؟

+نوشته شده در جمعه 23 اسفند1387ساعت13:8توسط مینا آقاخانی | |

دست و پا بسته بود/ می دانید /او غزل را طناب حس می کرد

طعم نسکافه را نمی فهمید/داغیش را شراب حس می کرد

در اتاقش کنار پنجره بود/مات و مبهوت  و استکان در دست

مثل اوضاع داخل ذهنش/ واژه ها را خراب حس می کرد

یک قفس بود و سایه ای در آن/ روی دیوار/زن دم درگاه

با تنی از همیشه /(می ترسید/در دلش اضطراب حس می کرد)

زن کجا/او کجا/ولی انگار/ مثل آن سایه گیج و مبهم بود

هر چه می گفت اشتباهی بود/سایه هم انقلاب حس می کرد!

هم غزل را کثیف می فهمید /هم نگاهش کثیف  و بی معنی

مادرش/ مثل خانه خلوت بود/قهوه را شعر ناب حس می کرد...

     *****************************************

(او غزل را درست فهمیده؟)فکر زن حول جمله می چرخید

سایه  مبهوت حالت لب بود /هرزگی را ثواب حس میکرد

+نوشته شده در یکشنبه 13 بهمن1387ساعت12:28توسط مینا آقاخانی | |