تبليغاتX
قهوه ای و ده دقیقه

قهوه ای و ده دقیقه

نوشته

1:قرار، ساعت پنج همين دوشنبه ولي، ولي عصر براي شما كمي دور است

 

1:ونك، اگر برسي تا چهار بهتر نيست؟2:نمي شود برسم وضع خانه ناجور است!

 

خودت كه واقفي اينجا هميشه نيمه شب است براي من كه بخواهم به روز باشم!،نه،

 

نمي شود كه بيايم  ونك بدون دليل،و اين قرار: براي هزار منظور است!

 

حدود  ظهر  بيا  تا  پل  مديّريت ، دو  ايستگاه  برايت  زياد  نيست   اگر

 

 غرض تداوم ديدار عاشقان باشد،وگرنه چشم من ساده، باز هم كور است!...

 

                                   ***

و عصر،دختر عاشق به خانه اش نرسيد،همان كه در دل چمران دويده بود آن روز

 

همان كه يك يكم عشق بود-پروانه-همان كه بين تمام قبور مشهور است ...

 

                                   @@@

 

-غزل نخوان تو، دلت مثل سيريا سركه...-از آن تغزل آرام رد شدم اما...

 

نميشود بروم سمت سنگ پروانه،نوشته هاي مليحش چقدرپر نوراست...

 

تو از تراكم سايه ميايي و با نور ،هميشه خط شكن روز وصل بودي،مرد!

 

چقدر نور براي تولدت آورد،همان كه طرز غروبش هميشه پرشور است...

 

و نور، شور ،تقابل ميان عصمت و عشق،تو هم به جرم نبايد...هميشه مديوني

 

دوباره مرگ، شروع زوال پروانه،هميشه قدرت يك سايه، درد هاشور است...

 

 

 

 

 

 

 

 

+نوشته شده در یکشنبه 20 خرداد1386ساعت15:38توسط مینا آقاخانی | |