تبليغاتX
قهوه ای و ده دقیقه

قهوه ای و ده دقیقه

نوشته

شب بود و دست،دامن شب را گرفته بود

 

سرماي مرگ،گرمي تب را گرفته بود

 

احساس روي خاطره ها مرد،جان سپرد

 

بيماري سكوت تو شب را گرفته بود

 

از حس و حال  عشق كسي صحبتي نكرد

 

انگار درد عشق،عصب را گرفته بود

 

آن آشنا كه روي غزل،واژه واژه مرد

 

از نخل مرگ،طعم رطب را گرفته بود

 

((خسرو)) براي بازي نقش عبور و مرگ

 

 شعري سرود با تم:

 

                           باران گرفته بود.................

+نوشته شده در شنبه 29 تیر1387ساعت12:58توسط مینا آقاخانی | |