تبليغاتX
قهوه ای و ده دقیقه

قهوه ای و ده دقیقه

نوشته

دست و پا بسته بود/ می دانید /او غزل را طناب حس می کرد

طعم نسکافه را نمی فهمید/داغیش را شراب حس می کرد

در اتاقش کنار پنجره بود/مات و مبهوت  و استکان در دست

مثل اوضاع داخل ذهنش/ واژه ها را خراب حس می کرد

یک قفس بود و سایه ای در آن/ روی دیوار/زن دم درگاه

با تنی از همیشه /(می ترسید/در دلش اضطراب حس می کرد)

زن کجا/او کجا/ولی انگار/ مثل آن سایه گیج و مبهم بود

هر چه می گفت اشتباهی بود/سایه هم انقلاب حس می کرد!

هم غزل را کثیف می فهمید /هم نگاهش کثیف  و بی معنی

مادرش/ مثل خانه خلوت بود/قهوه را شعر ناب حس می کرد...

     *****************************************

(او غزل را درست فهمیده؟)فکر زن حول جمله می چرخید

سایه  مبهوت حالت لب بود /هرزگی را ثواب حس میکرد

+نوشته شده در یکشنبه 13 بهمن1387ساعت12:28توسط مینا آقاخانی | |

شب و عبور،تو و من،شب و حرارت تن

شب و حکایت تک دکمه های پیراهن!

که باز باز، کنار من و تو افتاده

کنار خاطره ناب و عاشقانه من

من و تو ،کفتر چاهی، من وتو،طوقی ناز

من و تو رخوت یک اتفاق تر در تن

من و تو پیکره پیچ خورده در آواز

میان چرخش دیوانه وار یک دامن

من و تو یاد کسی مانده ایم یا آن روز

در آن اتاق...حدودا اواخر بهمن...............

 

      **********************

 من و تو قاب شده در کنار تخت زمان

من و تو ،زلزله و اشک و مرگ و تیر آهن

+نوشته شده در چهارشنبه 9 بهمن1387ساعت12:37توسط مینا آقاخانی | |